جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۹۰

ساري قلي خان، روشنفكري كه با طنز سخن مي گفت


بخشی از مصاحبه سايت شمس تبريزی باجناب آقای دکتر قره باغی

    مقدمه: این روزها که تمامی نشریات ما توقیف شده اند و ناچارا بیکار هستیم، گاها از سرکنجکاوی سری به آرشیو عکس ها و مطالب می زنم و گمان می کنم که شاید برخی از مطالب هنوز ارزش چاپ شدن دارد. آنچه در زیر می آید بخشی از گفتگوی مفصلی است که تقریبا هفت هشت سال پیش با دکتر اسفندیار قره باغی، پسر مرحوم ساری قلی خان، جهت چاپ در یکی از نشریات زنجیره ای، که بعد از توقیف نشریه شمس تبریز منتشر می کردیم و تماما هم یک شماره منتشر می شدند، انجام داده بودیم. در آن زمان دکتر قره باغی تازه از تهران به تبریز آمده بودند و پس از سالها قرار بود که در تبریز در زمینه موسیقی کار کنند. درست است که قرار بود این گفتگو در زمینه موسیقی باشد ولی ما نمی توانستیم با پسر مرحوم «ساری قلی خان» گفتگو کنیم و از پدرش حرفی به میان نیاید. و به همین خاطر از مرحوم پدرش نیز خاطراتی پرسیدیم. در آن زمان شنیدن مطالبی در باره «ساری قلی خان» از زبان پسرش خیلی جالب بود و مخصوصا اینکه عکس وی را نیز برای اولین بار چاپ کردیم. هم اکنون گزیده ای از این گفتگو را به همراه عکس هایی از مرحوم ساری قلی خان منتشر می کنیم. شاید که مقبول افتد. ناگفته نماند که زحمت این گفتگو را همکار عزیزم رضا عالی کشیده بودند و عکسها نیز از آرشیو استاد بزرگوار محمدعلی جدیدالاسلام هستند که در آن زمان برای اولین بار در اختیار ما قرار داده بودند. با تشکر از همه آنها، اینک خلاصه ای از این گفتگو را منتشرمی کنیم:  

     بي مقدمه سر صحبت را باز مي كنيم و او نشسته بر زمين صحبت را اينگونه شروع مي كند:
 دكتر قره باغي: من اسفنديار قره باغي در اول بهمن سال هزار و سيصد و بيست در محلة درب نو بر كوچة قره باغيلار متولد شده ام. سالهاي اول دبستان را در مدرسة پرورش تبريز درس خوانده ام و بعدها با خانواده به تهران كوچ كرده ايم و در آنجا بزرگ شده و در نهايت در سال 38 به تبريز برگشته و هنرستان موسيقي را زير نظر اساتيدي چون عزيز شعباني به پايان رسانده‌ام. چند سال در ادارة فرهنگ و هنر كرمانشاه به عنوان معلم موسيقي استخدام شده و به تدريس پرداختم، بعدها به تهران برگشته و از طرف اپراي تهران به ايتاليا فرستاده شدم و پس از اخذ مدرك مجدداً به تهران برگشته و در آنجا مشغول به اجراي موسيقي و آواز شدم. در آن سالها در اپراي كر به عنوان خواننده «باس»  مشغول به كار شدم. بعدها به عنوان «سوليست» به ادامة كار پرداختم. بنده (باس) اپراي ايران در آن سالها بودم تا اينكه در سال 57 اين مركز به مركز سرود و آهنگهاي انقلابي تبديل شد و بنده به عنوان مسئول اين مركز ادامه داد‌م. اپرا تعطيل شد و به دليل اينكه قبل از انقلاب نيز سرود اي ايران و چند سرود ديگر ملي و ميهني را خوانده بودم جذب سازمان صدا و سيما شدم و در آنجا در مشاغل مختلف از قبيل مسئول واحد موسيقي، مسئول هماهنگي سرپرست گروه كر، سرپرست موسيقي آذربايجاني، ادامة فعاليت دادم و حدود 847 سرود در زمينة جنگ نوشته، اجرا و رهبري كردم كه اين موسيقي ها هم به زبان فارسي و هم به زبان تركي بوده است. قبلاً نيز كارمند ادارة ارشاد بودم و در سال 59 باز نشسته شده ام. در اين مدت در بيرون از محل كار به تدريس موسيقي از جمله آموزش پيانو، آواز، و صداسازي پرداخته ام. در جاهاي مختلف گروه هاي كر را رهبري كرده‌ام. در دانشگاهها، در تالار وحدت و جاهاي ديگر شايد حدود ده هزار آموزشيار را آموزش داده ام. نهايتاً مدتي در انگليس به زندگي ادامه داده ام و بعدها جهت استراحت تصميم گرفتم برگردم و در تبريز بمانم. در تبريز با نوعي استقبال از طرف مقامات و مسئولان استاني روبرو شدم و وعده‌هايي داده شد. آنها وعده هايي از طرف استاندار و شهردار وقت، كه وعده هاي بسياري دادند و متأسفانه از قول هاي داده شده عقب نشيني كردند و حتي در جايي به ايشان گفتم كه اين وعده ها بودند كه مرا مجبور كرد كه به تبريز برگردم. هر چند در تبريز يك گروه كر با همكاري ارشاد تشكيل داده بودم و در عرض سه ماه اين گروه با برنامه هايي به صحنه رفتند ولي چند فاكتور باعث شد چنين برنامه‌هايي ادامه نداشته باشد. فاكتور اول هزينة اين گروه بود، كه سازمانهاي دولتي به بهانه هايي از پرداخت اين هزينه ها سر باز زدند. و از طرف ديگر دشمنيها و شانتاژها شروع شد و افرادي كه به قول خودشان 30 سال بود كه در اين شهر در كار موسيقي بودند ولي چون نتوانسته بودند كاري انجام دهند سعي كردند كاري بكنند كه جلوي مرا بگيرند. شايعه هايي به راه افتاد پشت سربنده وگروه موسيقي اي كه تشكيل يافته بود و در نتيجه مسئولان در اين مورد مشوش شده و جلوي كار ما گرفته شد. ولي به خاطر رسالتي كه بنده احساس مي كنم، نه به خاطر اينكه پدرم اهل اين شهر بود بلكه به خاطر ديني كه به تبريز داشتم، و به خاطر اينكه اين خاك و اين مرزو بوم  و اين آذربايجان ما از موسيقي علمي محروم مانده بود. (موسيقي در تبريز فقط به كساني اطلاق مي شود كه در مراسم هاي عروسي اجرا مي شود) و كسي از موسيقي علمي هيچ اطلاع و هيچ معلو ماتي ندارد و نمي دانند كه در اين خاك كساني مثل «اوزئيرحاجي بيگف»، «توفيق قلي اف»، «فيكرت اميروف» و مثل اينها پرورش يافته اند و زحمات آنها در حال از بين رفتن است. كسي اطلاعي ندارد كه آنها به دنبال موسيقي باسواد بوده اند. آنها اثر هنري آفريده اند نه اينكه به دنبال موسيقي غير علمي باشند. ما در تهران هم وقتي مثلاً از چهارراهي در حال عبور هستيم مشاهده مي كنيم كه يك فرد نابينا ويلن در دست در حال كشيدن سيم بر روي آرشة آن است و در حال گرفتن پول از مردم است. در هيچ كجاي دنيا به چنين فردي هنرمند و به چنين كاري هنر اطلاق نمي‌شود. در اين كار هيچ هنري مشاهده نمي‌شود اداي كاري است و قضيه اي كه در آن فقط يك آرشه بر روي سيمي در حال حركت است. و يا يك چوپان در صحرا براي گوسفندانش ني مي زند در هيچ كجاي دنيا بدون آموزش به اين چوپان در اركستر سمفونيك به عنوان هنرمند نمي‌گويند. مسئله هنر و مسائل غير هنري در اين شهر به آميخته و ما موظفيم كه اين مسائل در هم را به صورت علمي سامان دهيم و اگر انشاء اله برخي چشم‌تنگيها بگذارند ما كار خودمان را بلد هستيم و مطمئناً كاري براي اين شهر انجام خواهيم داد و حتماً خواهيم ماند تا اين شهر را از نظر موسيقي به نوايي برسانم تا حداقل بعد از مرگ اسمي هم از ما بماند.    پس از نظر اصالت، موسيقي آذربايجاني داراي چه ويژگيهايي است؟ دكتر قره باغي: از موسيقي فارسي خيلي اصيل تر است. بدين معني كه خيلي جلو تر صاحب هارموني شده است. براي موسيقي فارسي بحث تنظيم و هارموني، در همين اواخر توسط آقاي «واروژان» كه در آمريكا تحصيل كرده بود به ميان آمد. كه براي ترانه هاي يكي از خوانندگان زن بنام […] تنظيم را به ميدان آورد كه پس از آن ايراني ها هم فهميدند كه تنظيم و هارموني به چه معناست. در صورتي كه آذربايجانيها خيلي زمان قبل از آن به تنظيم و هارموني پي برده و هارمونيزه كرده بودند.   نظر كلي شما در مورد موسيقي آذربايجان در دورة معاصر چيست؟ دكتر قره باغي: در زمينة موسيقي آذربايجاني خيلي افراد و هنرمند و باذوقي در گذشته بوده اند كه خدمات ارزشمندي هم انجام داده اند و اثرهاي زيبايي هم آفريده اند كه هنوز هم پا بر جا ماندگار هستند. متأسفانه در اين سوي مرز ما تاكنون ما فقط تابع بوده ايم و كساني را نداشته ايم كه خودشان اثري، موجي و حركتي بيافرينند كه آنها هم دنباله رو آن باشند. من هميشه به صدا وسيمايي ها هم گفته ام كه اين مسئله اي كه شما اسم آن را تهاجم فرهنگي مي ناميد، مسبب اصلي آن خود شما هستيد كه مشاهده مي كنيم اكثر آنتن ها متوجه جاهايي مثل تركيه و غرب هستند. چون در عرض اين چند سال حتي يك ساعت هم برنامه اي در راستاي آموزش علمي موسيقي براي جوانان نداشته اند. آنچه پخش شده فقط موروغني هاي كت قرمز، شلوار آبي بوده است، وقتي اين الگوها ارائه مي‌شود چگونه مي توان كسي را به تبعيت از اين الگو ها متهم كرد و گفت كه چرا مثلاً موهاي شما اين فرمي هستند. و يا آنقدر در ارائه برنامه ها كم لطفي مي كنند كه مردم به فكر تهية ديش هاي ماهواره اي مي افتند و از آنها الگو برداري كرده در سطح جامعه اعمال مي‌كنند. اگر فرصت داده شود به موسيقي صحيح و علمي كه در سطح كشور آموزش داده شود و سطح آگاهي جامعه بالا برود، ديگر مردم نه به آن آنتنها و برنامه هايشان نگاه مي كنند و نه آن اداو اصول را در مي‌آورند. البته هر چند سبب چنين اعمالي آنها هستند ولي معلماني مثل من، هيچ وقت غيرت و تعصب هنري مان چنين كارهايي را بر نمي تابد و تاكنون هر كدام از ما به تنهايي همراه صدها جوان در خانه در راه احياي موسيقي علمي تلاش مي كنيم و خانواده هايي كه موسيقي علمي را مي فهمند دنبال آن هستند، تا بتوانيم مردم را از موسيقي كافه اي جدا كرده و اين را اعلام كنيم كه موسيقي علمي فقط نوازندگي و داد و قال كردن نيست بلكه علم موسيقي دريايي بيكران است واي كاش روزي فرا برسد كه برخي جوانان ما به جاي اينكه سر چهار راهها با مواد مخدر، يا احيا ناً دزدي و صدها كار ناجور ديگر روزگار بگذرانند بيايند به راه حقيقي هنر و هدايت شوند و آموزش ببينند و بايد بدانيم اگر هنر يك كشور را ارزشمند باقي بمانند مسائل ديگر آن نيز همطراز با آن ارزشمند بوده و باقي خواهد ماند.  
 با موسيقي دوره هاي قبل آذربايجان مثلاً دوران مشروطيت چقدر آشنايي داريد؟
 دكتر قره داغي: من فقط در حد چيزهايي كه از پدرم شنيده ام مي‌دانم. پدر من «قلي خان سالار» بود كه ايشان نسبت به زمانة خودشان از نظر سواد خيلي باسواد بودند و برخي ها مي دانند كه ايشان در دوره اي مدرك ديپلم داشته اند كه در آن زمان اصلاً مدرك ديپلم را كمتر كسي داشت. ايشان در سال 1254 شمسي به دنيا آمده بوده و در سال 1348 شمسي در بيمارستان آزاد تهران حدوداً در سن 94 سالگي فوت كردند. ايشان به 5 زبان دنيا همراه با ادبيات آنها تسلط كامل داشت. به ايشان «ساري قلي خان» مي‌گفتند. البته ايشان اصلاً زرد چهره نبودند و من هميشه تعجبم از اين است كه چرا به ايشان «ساري …» مي گفتند؟ ايشان موهايي به رنگ سفيد داشتند حتي پوستشان هم سفيد بود كه معمولاً موهايش را رنگ مي كرد. سفيد از نوعي كه الان هم بعضاً در جامعه مي بينيم كه  از همان نوع بود. ايشان همانطوري كه گفتم به 5 زبان از جمله روسي، فرانسه، عربي را مثل زبان مادري اش حتي ادبيات آن تسلط كامل داشت. فارسي و تركي را هم كه مي دانست. من ديده بودم كه به زبان ارمني و كردي هم صحبت مي كرد. در واقع در آن دورة بي سوادي وي با 7 زبان آشنايي داشت. البته در مورد موسيقي و ادبيات آن دوره هم بايد بگويم كه من فقط از ايشان چيزهايي شنيده ام. فقط در اين حد. پدر من و دوستانش تفكرات روشنفكري خود را از طريق جملات طنز در جامعه نزج و نسخ مي‌دادند. با توجه به اينكه ارتباطات در آن دوره مثل دورة امروزي ما قوي و با سرعت انجام نمي گرفت. حتي آنها در زمان اشغال آذربايجان توسط روسها حتي قهوه خانه اي و محفلي تشكيل دادند در محلة «ايكي قاپيلي» يا «ايكي قالا» به نام « ائششك لر قهوه خاناسي » و خيلي ها هم فرض كرده بودند كساني كه به اين قهوه خانه مي روند افرادي بي شعور و لمپن هستند در حالي كه اقتضاي زمان ايجاب كرده بود كه آنها براي انتقال پيام خود به جامعه در كسوت چنين اسمي كار خود را انجام دهند. آنها سياستمداران و افراد متفكري بودند كه به دليل  اختناق حاكم در جامعه در اين محفل از طريق طنز و ماجراهاي طنز افكار و عقايد را در جامعة تبريز انتشار مي دادند. حتي پس از اتمام دورة اشغال و عقب نشيني روسها باز اين كار ادامه يافت و در روزنامة توفيق صفحه اي اختصاص داده شد به حزبي به همين نام «حزب خزان» كه فكر مي كنم حتي عضوگيري هم كردند. شعري را مربوط به آن دوره كه پدرم مي‌خواندند برايتان مي خوانم و احتمال غريب به يقين اين شعر را هم خودش سروده بوده با همان وزن و آهنگ شعر معروف « گلي خوشبوي در حمام روزي …» با اين مضمون در مورد وضعيت نان و جو بود چون در آن دوره وضعيت نان بد بود و نانواها خاك را قاطي آرد كرده و به مردم مي دادند. در اعتراض به آن وضع اين شعرگفته شده: 
    
 يكي نان سياه بد قواره رسيد از دست وردستي به دستم
 بدو گفتم: جويي يا نان گندم تو ناني واقعاً يا بنده مستم
 بگفتا من نه جو هستم، نه گندم و ليكن با جوو گندم نشستم
 كمال همنشين در من اثر كرد و گرنه من همان خاكم كه هستم
 زسنگك چون شنيدم اين سخن را پريد هوش از سر و عقلم
 ز دستم به تنقيد مسبب هاي اصلي دهان را باز كردم ديده بستم
 بگفتم كه برو باعث حياكن مگو ديگر كه من ميهن پرستم  

 از دوره مشروطيت فقط شنيده ام كه خيلي فعالتر از امروز آذربايجان بوده تا جايي كه حتي در بين خانمهاي آذربايجان تاروقارمان و قاوال (دايره) خيلي زياد نوازنده بوده است و موضوعي ديگر اينكه در دورة اشغال آذربايجان توسط روسها ابوالحسن خان اقبال آذر كه من از نزديك هم به ايشان  ارادت داشتم چون  از دوستان صميمي پدرم بودند ارتباط نزديكي با همديگر داشتيم فردي بسيار مؤقر، متين، خوش پوش، محترم در بين مردم بود. روسها در محل «بالاباغ» يا همان محل ارك تبريز به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب روسيه كنسرتي ترتيب داده بودند. از ابوالحسن خان دعوت مي كنند كه براي اجراي موسيقي به صحنه برود. البته استاندار وقت مي گويند كه ايشان را دعوت كند. اقبال در مقابل اين دعوت جواب مي دهد كه من اگر بخواهم آوازي بخوانم به زبان خودمان در مدح وطن خودم خواهد بود نه در مدح روسها و غيره. فرمانده روسها اين موضوع را مي پذيرد و اجازه مي دهد كه ابوالحسن خان به صحنه برود. آنگونه كه من شنيده ام متن شعري كه با آواز مي خواند در مذمت روسها و تقريباً با موضوعي فحش گونه بر ضد روسها بوده است. در آن زمان نه تنها سالن پر بوده بلكه مردم در بيرون سالن هم از طريق بلندگوهايي كه در بيرون بوده اين صدا و اشعار و آواز را مي شنيده اند. اقبال شعري را كه با مضمون اي اشغالگران گورتان را گم كنيد، پاي كثيف تان را از اين خاك برداريد، خواند. كسي كه در كنار فرمانده روسها بوده حرفهاي اقبال آذر را برايش ترجمه مي كند و مي گويدكه اين خواننده به شما فحش مي‌دهد. پس از پايان موسيقي، جماعت حدس مي زدنند كه ديگر پايان كار اقبال فرا رسيده و حتماً او را خواهند كشت. در اين هنگام افسر روس دسته گلي از حاضرين مي گيرد و آن را به گردن اقبال انداخته و از پشت ميكروفون به افراد خودش مي گويد كه، ميهن پرستي را از اين مرد بياموزيد. گفته مي شود استقبال مردم از اقبال به حدي بوده كه آن شب اقبال بر روي شانه هاي مردم به خانه اش رفت. اين موضوعها در هر حال حائز اهميت بوده و جزو تاريخ اين سرزمين است. البته اين مو ضوع را من خودم نديده ام فقط نقل قولي است از پدرم كه خودش با اقبال رفيق صميمي بودند.

‏هیچ نظری موجود نیست: