چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۰

پيشينه مسئله كرد و آذربايجان از صفويه تا حال- دردسر شروع مي شود

با مسدود شدن وبلاگ اورمو آزه ربايجانين قلبيدير در بلاگفا يكي از سلسله مقالاتي كه اهميت عمده اي داشته و از دسترس خوانندگان خارج شد "پيشينه مسئله كرد و آذربايجان از صفويه تا حال "مي باشد كه براي حفظ در اينترنت به اميد اينكه مورد توجه تاريخ پژوهان و علاقمندان به مباحث تاريخ معاصر قرار بگيرد يك بار ديگر منتشر مي شود. 
 
همانگونه كه در مقدمه ذكر شد تا زمان جنگ هاي صفويه و عثماني در تاريخ سياسي و اتنيك ايران و خصوصاً آذربايجان عنصري به نام كرد وجود ندارد. بتدريج با گسترش جنگ بين اين دو دولت ، دولتمردان عثماني از كارت كرد بر عليه صفويه استفاده مي كنند. تاريخ عالم آراي عباسي براي اولين بار از كرد چنين ياد مي كند:
در زمان شاه طهماسب اول دولت عثماني به آذربايجان تجاوز نموده و شهرهاي خوي و سلماس و اورميه را تصرف كرد. شاه محمد بيگ نامي از اكراد را حكمران اين منطقه نمود. امير بيگ از زير دستان همين فرد با عمر بيگ متحد و از اطاعت شاه محمد سرپيچي مي كند و در جنگ پيش آمده دست امير بيگ قطع و از آن روز به امير بيگ چلاق مشهور ميشود. بعدا شخص مزبور به اردوي صفوي(شاه عباس اول) ملحق و در لشكر كشي چوققور سعد (ايروان )شركت مي كند. شاه عباس به پاس خيانت وي به عثماني امارت اشنويه تا نزديكي اورميه را به وي داده و دستي از طلا براي وي مي سازد . به همين علت كردها وي را امير دست طلا هم لقب داده اند . (نگاه كنيد به بر فراز دوم دوم ). سپس به عادت مالوف كردها ، دوباره به فكر خيانت افتاده و اين بار به فكر تصرف آذربايجان مي افتد. با تحكيم قلعه دوم دوم(دم دم ) يا جمجم دست به تمرد زده و اكراد را از عثماني به طور قاچاق و پراكنده وارد اراضي آذربايجان مي كند. از جمله ايل جلالي و ابدال از طايفه مكري را بدور خود جمع مي كند. جريان امر در اردبيل به سمع شاه عباس رسيده و وي حاتم بيگ اردوبادي را عازم اروميه كرده و فتنه را خاموش مي كند. 
يك گروه از اكراد
جنگ دوم جمجم:
 امير بيگ از قلعه فرار ميكند.  اما پس از 6سال به سبب برگشت اردوي شاهي و غفلت قبان خان مقدم (همانكه حدود اشنويه تا بوكان به نام وي قبان يا قباغ كندي ناميده ميشود) و خروج وي از قلعه به قصد شكار ، دوباره قلعه به دست اكراد و اين بار بدست الغ بيگ نامي مي افتد. پير بوداقخان  حاكم تبريز به كمك قبان خان آمده و الغ بيگ بر اثر انفجار باروت معدوم مي شود.
 جنگ سوم دوم دوم :
بعد از حكومت كلبعلي خان افشار در اروميه بار ديگر تمر خان پسر امير بيگ چلاق قلعه را بدست آورده و شروع به ناامني مي كند. كلبعلي خان اين بار قلعه را ويران و غائله را خاموش مي كند.
عكس تزئيني است(مربوط به محمد قولوخان افشار)
ماجراي قلعه بنار و شهادت عسگر خان افشار :
در سال 273هجري قمري امير سلطان از احفاد امير بيگ چلاق با تحريك افسران عثماني مستقر در سنجاق نوچه وارد خاك آذربايجان ميشود. اين روزها مصادف با جنگ هرات مي باشد. اين شخص به استحكام قلعه بنار يا بنارك در منطقه صوماي اورميه پرداخته و در آنجا مستقر شده شروع به ياغي گري و راه زني (عادت مالوف اكراد) مي كند. حكومت ارومي سرتيپ شجاع افشار عسگر خان را مامور دفع فتنه مي كند. ابتدا بعد از محاصره قلعه ترگور و فشار سخت بر ياغيان پروخان كرد با قرآن مجيد به قصد پوزش از قلعه بيرون آمده و تسليم مي شود. سپس بلادرنگ دستور پيشروي داده  به همراه سواران قره پاپاق در چمن دره گيز اردو مي زند. روز ديگر قلعه بنار طي جنگ خونين سقوط مي كند. و سلطان بيگ ملتمسانه تسليم مي شود. روز بعد دم دم هاي صبح از مردانگي افشار سوءاستفاده نموده و هنگامي كه عسگرخان سرتيپ مشغول نماز بود با خنجر آخته وي را شهيد مي كند. ملك منصور ميرزا و نعمت اله ميرزا وارد آلاچيق شده و آن خائن را در دم به قتل مي رسانند.
به احترام ورود جسد بيجان عسگر خان افشار از دروازه هندو به اروميه ، محله و نام دروازه هندو از آن روز به عسگرخان تغيير پيدا مي كند. بازماندگان آن سردار رشيد ترك در باغ سياوش واقع در خيابان دانشكده فعلي به ياد وي مراسم سياووشان بر پا مي كنند. (نگاه كنيد به : فرضيه اي در اثبات تاريخ هزاران ساله اورميه به عنوان پايتخت باستاني توران).
توجه : نبايستي شهيد عسگر خان افشار با عسگر خان عبدالمالكي اولين سفير قاجار در فرانسه ،( آنكه فراماسوني را وارد ايران كرد) اشتباه گرفته شود.
اورمولو تايماز(اسفند 88)
 پايان قسمت دوم

پيشينه مسئله كرد و آذربايجان از صفويه تا حال- مقدمه

با مسدود شدن وبلاگ اورمو آزه ربايجانين قلبيدير در بلاگفا يكي از سلسله مقالاتي كه اهميت عمده اي داشته و از دسترس خوانندگان خارج شد "پيشينه مسئله كرد و آذربايجان از صفويه تا حال "مي باشد كه براي حفظ در اينترنت به اميد اينكه مورد توجه تاريخ پژوهان و علاقمندان به مباحث تاريخ معاصر قرار بگيرد يك بار ديگر منتشر مي شود. 
چه كردها و چه هم مسلكان آريايي آنها تاكنون نتوانسته اند از منشا نژادي و پيداش كردها چيز دقيق و علمي بدست دهند.با طرح شعارهايي همچون كرد ها آريايي و ايراني ترين ايرانيها هستند خواسته اند بنا به منافع سياسي خود كرد ها را ايراني جلوه داده و از شدت شورش هاي آنها بكاهند و يا بدينوسيله از آنان متحدي براي خود در مقابل ترك ها بسازند . زماني آنها را به گوتی.لولوبي.کاسی.نایری.میتانی.سوباری.مانایی.اورارتو نسبت داده اند و زماني آنها را با قبايل هند و اروپايي پيوند زده اند.اكنون معلوم شده ملل فوق يا بكلي متفاوت از كرد ها بوده و يا از اقوام و ملل پروترك مي باشند. مطلب زير را يكي از سايت هاي كرد در مورد نژاد كرد ذكر مي كند:
البته تا کنون هیچ مورخی نتوانسته تاریخ دقیق حضور کردها را در سرزمینهایی که هم اکنون سکونت دارند و قبلا ساکن بوده اند را مشخص کند چرا که این گونه مینمابد که کردها خیلی قبل تر از آنکه بشود تاریخ را پشتوانه قرار داد در این سرزمینها سکونت داشته اند و چون قبایلی قدرتمند بوده اند بیش از آنکه با نام  کرد شناخته شوند با نام قبایلشان که در بالا اشاره شد معروف گشته اند. دلیل اثبات این ادعا همین بس که کردها هم اکنون نیز به نام قبایل و پیشینه خودشان بیشتر مفتخرند تا سرزمینی واحد.
خوب حتي اگر خواننده حرفه اي تاريخ نيز نباشيم به سست بودن اين ادعا مي توانيم يقين حاصل كنيم . اخيرا برخي آقايان كرد خود را به ماد ها نسبت مي دهند. اين نيز ياوه اي بيش نيست. طبق نوشته هرودوت و منابع کهن آشوری و یونانی در مجموع معلوم می‌گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان، ستروخاتیان و بودیان بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده‌اند از آریزانتیان و مغها و سرانجام پارتاکانیان.هيچكدام از اينها هيچ ربطي به كردها ندارند.تركيب قومي و اصل و تبار ماد بخصوص حصه غربي آن كاملا مشخص است و طي هزاره سوم تا اول قبل از ميلاد دست نخورده مانده است . بخش بالاي دياله از قوم قوتي و لولوبي ، لولوبي ها يا اولو بيليلر در نواحي غربي و قوتي ها در نواحي شرقي ، همچنين بعضي عناصر هورياني نز ديده مشوند. چنانچه مي بينيم اينها تماما اقوام پروترك مي باشند و دخلي به كردها ندارند.


پس منشا واقعي كردها كدام است؟
به نظر ميرسد بعد از مهاجرت ارمني ها از بالكان ها به محدوده سوريه كنوني و امتزاج آن ها با آشوريان به مدت 1500سال امپراطوري آشور بلاي جان ملل منطقه شده بود . اين قوم وحشي بر خلاف تبليغاتي كه مورخان عمدتا يهودي غربي به راه انداخته اند نه بنا كنندگان تمدن بلكه نابود كنندگان حرفه اي تمدن بشري بوده اند. بارها به آذربايجان فعلي كه محل سكونت اجداد ما بوده هجوم آورده و  وارد و خارج شده اند وهمينطور بارها به بابل هجوم بردند. تمدن عظيم بشري سومر را نابود كردند. باعث زحمت كاسسي ها ، عيلاميها و تمدن شوش بوده اند . نهايتا با اتحاد ماد (از اجداد ترك هاي كنوني)و امپراطوري بابل حكومت آشور به كلي منهزم گرديده و ديگر قابليت ايجاد دولت را بدست نياورد. جماعتي از آنان به عنوان اسير به آذربايجان و قسمتي ديگر در آناطولي ساكن شدند و برخي نيز در عراق كنوني باقي مانده اند . (نوادگان همين ها بودند كه اواخر قرن نوزده آن فجايع عظيم بشري رادر آذربايجان و آنادولي به همراه ارامنه بوجود آوردند) . در اثر اين شكست ارامنه نيز به سرنوشت آنها دچار شدند ودر ايران فعلي ، هند و عثماني پراكنده شدند. ما بقي در اثر امتزاج با قبايل هند و اروپايي كه به فلات ايران آمده بودند تغيير ماهيت داده و پايه كرد هاي فعلي را گذاشتند . بنابراين كردها در منطقه بعد از ترك ها ، ارامنه ، آشوري ها و قبايل فارس بوجود آمده و اساساً ملت جديدي هستند. در طول تاريخ نتوانسته اند هيچ دولت بزرگ و ماندگاري برپا كنند به جز چند خان نشين كه به فوريت از طرف همسايگان سركوب شده اند. ماهيت معيشت آنان نيز بر پايه دامداري و جنگ و راه زني بوده به همين سبب است كه در تلاريخ به نام دانشمند يا شاعر و يا معمار و سر سلسله و برپاكننده دولتي از ميان كردها برنميخوريم. موسيقي آنها چيزي شبيه موسيقي فارس ها و زبانشان لهجه اي از فارسي است. رقص آن ها نيز تماما شبيه رقص آشوري ها است. لباس ملي كردي كاملاً شبيه لباس آشوري ها است با مختصري فرق در شلوار و دستاري كه به سر مي بندند.

Urmia district - Assyrian guard - Period World War I
كرد و آسوري در كنار هم
شاهد زنده قرابت نژادي كرد و آشوري نوشته اي از يك سايت كردي است كه به تشريح پيداش حزب دمكرات كردستان در مهاباد به سال 1321مي پردازد:
در بيست ­وپنجم شهريور ۱۳۲۱ شمسی گروهی کوچک از مردان برخاسته از گروه­های میانی شهر مهاباد، جمعيت «کوم­له ­ی ژيانی کرد» را پايه ­گذاری کردند. «کوم­له» به معنای توده، حزب يا کميته و «ژيان» به معنای زندگی، زيستن يا حيات. و «کوم­له­ ی ژيانی کرد» يعنی کميته يا جمعيت تجدید حيات کرد.
اساس پذ‌‌‌يرفته شدن در جمعيت «ك ژ.ک» بر «کرد بودن بنا نهاده شده بود، به­ همين دليل اکراد شيعه، علی اللهی، آشوری­ها و مسيحی­ها که از نظر ريشه ملی به اکراد می­ پيوستند در اين جمعيت يافت مي شدند.
پژوهشگر تاريخ جمهوری مهاباد، آرچی روزولت می‌نويسد: «سرشت کوم­له بسيار ملی بود و عضويت در آن محدود به کسانی بود که از پدر و مادر کرد باشند. تنها‌ استثناء اين قاعده کسانی بودند که مادرشان آشوری بود.
يك مثال ديگر: هنگامي كه مارشيمون رهبر مذهبي آشوريها در سال 1917در سلماس ساكن بود جهت اتحاد با اكراد به سيميتقو نامه مي نويسد چنين مي گويد:
ما و شما از يك تبار هستيم آنجه باعث جدايي ما و شما شده كيشي است كه پذيرفته ايم.
به اين ترتيب كاملا معلوم است كه اكراد دنباله آشوري ها هستند. آن چيزي كه مورخان يهودي غربي به عمد از كنار آن گذشته اند . اكنون آنچه در ميان مسيحيان آشوري و ارمني و اكراد در افواه عموم جاري است و من به كرات از زبان اينان در اروميه شنيده ام چنين است كه آشوري ها و كردها برادران ناتني و كردها پسر عمو هاي ناتني ارامنه هستند.
نقشه زير موقعيت آشور در تاريخ باستان را نشان مي دهد كه دقيقا مبتني بر خواست گاه اكراد در سرزميني ميان سوريه و عراق كنوني و قسمتي از تركيه فعلي است.


پس اكراد كي و چگونه به آذربايجان (غربي) وارد شده اند؟
سابقه حضور اكراد در آذربايجان بسيار جديد مي باشد. بنا به نوشته يك سياح ايتاليايي بنام وينچنتو دالساندري كه در زمان شاه طهماسب صفوي شاهد جريان امور در آذربايجان بوده است بنا بدستور سلطان صفوي روستاهاي واقع در دو سوي مرز ايران و عثماني به مسافت 6روز راه ويران شدند.(زمين سوخته) و هر دژي در آن سامان تخريب شد. تا عثمانيان رغبتي به تصرف آن حدود نداشته باشند. به جرات مي توان گفت تا عصر شاه عباس اول در ناحيه غرب آذربايجان كشت و زرع صورت نمي گرفت. در اين زمان به دستور شاه عباس اول ايل افشار وارد جلگه اورميه شدند(نگاه كنيد به :اورمو و افشارلار از مقاله اورمو به قلم نگارنده) و در اندك مدتي غرب و جنوب درياچه را تبديل به زمين بهشت آسا كردند. در اين دوره صدها حكيم ،اديب ، منجم ، طبيب ، شاعر و اساتيد علوم در كنار رزم آوران افشار به پا خواستند.
مكريان يك نام جعلي است:
از حدود جيغاتي (زرينه رود ) تا خانا (پيرانشهر ) 400پارچه آبادي بنام ترغاي مشهور بوده است. (اين منطقه را اكنون مكريان مي گويند كه كاملا جديد و جعلي است).نام كوه ترغه يا ترغاي كه هژار (دكتر شرف كندي دبير كل سابق حزب دمكرات كردستان ) آن را به وصف كشيده يادگار همين واژه تاريخي است. واژه بوكان نيز نه يك واژه كردي كه نام يكي از سرداران مغول مي باشد. همينطور دهات مابين بوكان و بانه بنام محال قباغ(قاباغ ) كندي مشهور بوده است . كه حتي هم اكنون پسوند نام فاميل بسياري از اكراد در بانه ؛ بوكان و مهاباد كنوني مي باشد. همچنين اسامي سلدوز ؛ صايين و صد ها قريه و روستا در حوزه مهاباد بوكان بر همين روال مي باشد. اكنون در آكادميهاي غربي شاخه هاي نويني به نام هاي توپونيمي ؛ كليومتريك و دياسپورا باز شده كه به اين مسايل مي پردازد .
كوه ترغاي -شرف كندي منظومه اي بنام اين كوه سروده است
توضيح: ترغاي به معناي شانه بسر (هدهد) مي باشد. گفتني است نام پدر و لقب امير تيمور و الغ بيگ(باني رصد خانه سمرقند) ترغاي بوده است.(نگاه كنيد به مقاله نگارنده – اورمولو تايماز- برگي نا خوانده از تاريخ غرب آذربايجان).
(بعد از سقوط اصفهان بدست افغان ها تا ظهور نادر و نبرد هاي كريمخان زند با آزاد خان افغان و خصوصاً بعد از سيزده سال جنگ با روسيه و كوچاندن ارامنه به ايروان در اين زمان  كه باعث تخريب روستاهاي خوي شد.
نام تاريخي ارمنستان فعلي چوققور سعد مي باشد و هيچ دولت ارمني در اين حدود وجود نداشته است . در تاريخ ذكر شده اولين گروه هاي ارمني به ارمنستان كنوني وارد شده و در زمان اشغال قفقاز توسط روسها بناي دولت ارمني ريخته شده و در زمان استالين قره باغ كوهستاني تبديل به محلي براي منازعات آينده و كانون بحران براي آينده ميشود كه با الحاق زنگه زور به ارمنستان و بسته شدن راه نخجوان به باكو به اوج خود مي رسد . بايد به اشتباه تاريخي جمهوري آذربايجان در بخشيدن ايروان به ارمنستان نيز اشاره كرد كه باعث اين همه زحمت براي ملت ما شد.)
حوادث قيام شيخ عبيدالله كرد با دسيسه عثماني و كوچاندن ايل بلباس از ديار بكير(به مهاباد) و طايفه شيكاك از حلب به (سلماس و اورميه، ايل جلايربه اطراف ماكو) و هركي نيز از سوريه و تركيه به مناطق مرزي ايران و عثماني كوچانده شده اند ، ورود جيلوها به غرب آذربايجان و بلواي ايسماييل سيميتقو(ايل شيكاك) كه همراه با خشك ساليها و قحطي هاي ناگوار بود سبب اضمحلال فرهنگ و دانش و توليد علم در آذربايجان غربي شد.
بنا براين همانگونه كه تاريخ شهادت ميدهد تا ظهور صفويه در ايران و شروع جنگ هاي عثماني و ايران و سرزمين هاي سوخته شاه طهماسب هيچ اثري از كرد ها در آذربايجان به چشم نميخورد. اولين تصادم اين قوم با آذربايجاني ها مربوط به زمان شاه عباس مي باشد كه محافظت از آذربايجان را به افشار مي سپارد وكرد ها در نزديكي سلماس در محدوده بين خان تختي تا سلماس در جلگه همواري كه در اين منطقه وجود دارد راه افشار را مي بندند كه سپاهيان افشار درس فراموش نشدني به اينان مي دهند . اين جلگه هم اكنون معروف به "كورد قيران دوزي" يعني جايي كه كردها تارو مار شدند مي باشد. يعني چيزي در حدود 250سال از سكونت اكراد در آذربايجان غربي نمي گذرد ، در مقابل هزاران سال سابقه زندگي ملت ترك در اين منطقه ، بنابراين كردستان ناميدن آذربايجان غربي و يا اروميه بيشتر شبيه يك جوك بي مزه  شبيه است تا يك حقيقت تاريخي.
افسانه پردازي باستان شناسان غربي:
هانري فيلد ، پولاك ، لرد كورزن و راولينستون همه گويي از روي دست يكديگر تقلب كرده باشند بدون هيچ سند و مدركي كردها و لرها را از يك منشا دانسته اند. در حاليكه اسناد و مدارك باستان شناسي تاييد مي كنند كه لر ها باقي مانده كاسسي ها هستند. حتي كورزن كردها را به بختياري ها پيوند ميزند در حاليكه هر بيسواد تاريخ نخواني ميداند كه بختياري ها باقي مانده تمدن انزان يا انشاب مي باشند و ربطي به كرد ها ندارند. همه اين آسمان به ريسمان دوختن ها براي اين است كه كردها را آريايي قلم داد كنند و پايه اي براي قوم موهوم آريايي بسازند. براي مطالعه بيشتر بنگريد به :
حتي داستانسرايي و خلق ملتي جديد را تا جايي رسانده اند كه زير دستان شوونيست آنها همچون يوردشاهيان در كتاب تبار شناسي ملي به عمد قوتتي ها را كوتتي تلفظ كرده و ميگويد شايد هم اين نام كورتي يا كوردي باشد . يعني يك كشف ديگر آريايي !!!، در حاليكه همه مي دانند قوتتي ها سابير ها و هوتي ها همه اقوام پروترك و در بنيه ماد كوچك بوده اند.
اورمولو تايماز – پايان قسمت اول

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰

شعوبيه بزرگترين نهضت جعل تاريخ و دروغ سازي-قسمت هفتم

از مهمترين مقالاتي كه در وبلاگ "اورمو آزه ربايجانين قلبيدير" منتشر شد سلسله مقالات شعوبيه بزرگترين نهضت جعل تاريخ و دروغ سازي مي باشد كه به علت مسدود شدن آدرس اين وبلاگ در بلاگفا از دسترس عموم خارج شده است. آسيب شناسي تاريخي و آسيميلاسيون ملت هاي غير فارس بدون شناخت كامل از شعوبيه غير ممكن مي باشد. لذا اين سلسله مقالات بار ديگر در بلاگر منتشر مي گردد تا علاقمندان به مباحث تاريخي  از اين مقالات استفاده كنند.نسخه پي دي اف اين سلسله مقالات را مي توانيد از قسمت دانلود كنيد همين وبلاگ به آرشيو خود بيافزائيد.
اين نوشته در مورد ناگفته هايي در مورد تشيع بوده و در جواب برخي دوستان مثل مهران بهاري و حميد دباغ كه به نوعي تز استفاده از تشيع تركي را در جريان حركت ملي آذربايجان مطرح كرده اند نوشته شده و متضمن نكات جالبي مي باشد.
گونای تبریزی

این اواخر دوستانی که در حسن نیت شان شکی نیست و در راهی که همه مسافرش هستیم بر ما تقدم دارند (اینها را میگویم که سو تفاهم نشود وگرنه چه خوب بود که دیگر کسی از سابقه کس دیگر سوال نکند و دیگری در دفاع از خودش قلم فرسایی نفرماید ، آیا بس نیست؟) در وادی پرمناقشه دین وارد شده و یک راست سراغ مذهبی رفته اند به اسم "تشیع جعفری" و به ظن خود می خواهند با علم کردن آن در برابر تشیع امامی ، تورکان آذربایجان را به دینی جدید که از قدیم الایام نزدشان بوده و خود بی خبر از آن ، مفتخر کنند.
لیک وقتی زمان شرح و بسط آن فرا میرسد دست به دامان نادر شاه افشار میشوند که گویی علمدار این تشیع مخصوص تورکان بوده است . یا للعجب!
بعد برای همین مذهب که ظاهرا روحانیت در آن جایی ندارد مطالبات تعیین میکنند که مثلا حوزه های علمیه ما را به خودمان بسپارید ، حال ما با این حوزه ها و طلبه ها که اگر کسی اندک آشنایی با آنها داشته باشد میداند که به مراتب متعصب تر و البته خرافی تر از حوزه های فارسستان تشریف دارند چه خواهیم کرد؟، چه می دانم.
یا باور کنیم مردمانی که برای ابوالفضل و ... معصومیت قائلند روزگاری مذهبی داشته اند که عصمت امام جایی در آن نداشته است.
سالی که نکوست از بهارش پیداست ، جناب بهاری.
هر چند فعلا علاقه ای به ورود در مبحث مذهب نداشتم و بیشتر میخواستم در پدیده دین و رفرم در آن تامل کنم لیکن برخی مصاحبه ها نگرانم کرد که مبادا این مباحث چنان گسترش یابند که وقتی ما به آنجا رسیدیم دیگر خیلی دیر شده باشد ، آخر چطور تعجب خود را پنهان کنم از کار بزرگوارانی که میخواهند در مقوله دین وارد شوند اما از تشیع جعفری سربرمی آورند. حال این تشیع از کجا شروع شده و دشمنی با عرب و اسلام چه نقشی در اوج گیری آن داشته و چگونه نسخه ای شده برای تورکان تا پرچمدارش شوند و دشمن خویشتن خویش و به غایت متعصب تر از همه شیعیان ، خواهیم دید.
اگر تشیع در ابتدا در حد یک حرکت شورشی محدود بوده که با شعوبیه و معتزله جان دوباره گرفته و دغدغه آریایی پیدا کرده ، چرا ملت ما در دامش افتاد؟
باید بدانیم که در تاریخ شیعه صدها نفر بوده اند که ادعای امامت کنند و بعد از مرگشان هم عده ای بوده اند تا بگویند که فلانی نمرده و دوباره ظهور خواهد کرد. حتی بعدها که بقول شریعتی نهضت به نظام تبدیل شد و روحانیون شیعه (12 امامی) سعی کردند بر 12 اسم بیشتر تاکید کنند و آنان را امامان حقیقی معرفی کنند باز هم این 12 نفر پسران و برادران و عموهایی داشته اند که ادعای امامت کرده و بعدها که مرده اند (یا بهتر است بگوییم نمرده اند) گروهی چشم براه ظهور دوباره شان مانده اند. شاید هم بعضی هاشان به 13 امام رسیده بودند که می گفتند "امامان از بطن فاطمه 12 نفر هستند" (ر.ک. به تشیع علوی و تشیع صفوی ، شریعتی ، ص 130)
حال در چنین غوغایی که هر که از راه میرسد امام میشود (حتی ابومسلم خراسانی) و عده ای را مشغول خود میکند و همه این انتقال امامت ها هم با قتل عام ها و خونریزیهای بسیار همراه میشود ما در به در به دنبال یک نوع شیعه ضعیف شده و اصطلاحا طرفدار تساهل بنام جعفری میگردیم. کار سختی است:
-
در دوران مهدی (خلیفه عباسی) مقنعیان در خراسان ظهور کردند ، آنها ابومسلم را امام می دانستند و "گفتند روح خدا در ابومسلم جلوه کرده و ..." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ترجمه ابولقاسم پاینده ، انتشارات جاویدان ، ص 114
در این بررسی درون دینی (و نه نگاه مستقل به ماهیت دین) ما دو راه بیشتر نداریم: یا باید به کتب و رسالات و تواریخ متعدد و مشکوک و درهم که مورخان خود فروخته یکی پس از دیگری در تایید هم نوشته اند و کتابهایی که مثلا در الفهرست ابن ندیم آمده و یکی پس از دیگری با زحمات جبران ناپذیر شعوبیه متولد میشوند ، اعتماد کنیم که در این صورت شروع تشیع بزمان حضرت علی و فردی بنام "عبداله ابن سبا" میرسد که دیوانه وار علی را می پرستید و پس از آن امامان متعدد که بسیارشان نیز پس از مرگ نمرده اند و روزی ظهور خواهند کرد می رسیم.
این یک راه است و راه دیگر اینکه نقادانه به آن کتب مشکوک و متناقض نظر کنیم که وجود خیلی از شخصیتها هم زیر سوال میرود و جریانی قدرتمند به اسم شعوبیه می بینیم که اوج قدرتش از قرن دوم هجری به بعد است و قبل از آن هیچ!
من در اینجا صرفا مسائل را طرح میکنم و جانب یکی از این دو راه را که هر کدام برای خود استدلالاتی نیز دارند نمی گیرم که هنوز برای نتیجه گیری کمی زود است.
لیک راه نخست را به تفضیل و راه دوم را اشاراتی خواهم داشت که خبر دارم دوستی بزرگوار (جناب اردم) در آن مورد مطالعاتی داشته و یادداشتی نیز خواهد داشت که جویندگان را به آن ارجاع میدهم.
در این روزهایی که تامل در تواریخ و شخصیتها و جریانات تشیع ، بار عصبی شدیدی بر انسان وارد میکند تا آن حد که بعضا لرزش دستها اجازه نوشتن نمی دهد و به سختی خویشتن داری میکند تا مبادا این بار عصبی باعث نشود که سخنی ناصواب یا خارج از چهارچوب اخلاق گفته شود ، اینها کافی نیست ، از طرف دیگر هم دوستانی را می بینم که در این آشفته بازار بدنبال استخراج تشیع جعفری هستند. هر کسی از ظن خود یاری می جوید بی آنکه توجه کند اسیر چه جریان مخوفی شده است که در هر حالت همه جناحها و زوایایش شوونیستی است و هر جا فرصتی یافته اند حرفشان را لای حرفها زده اند و ساده انگاران را فریفته اند ، آخر کمی عمیق نگاه کنیم ، که حتی قرآن شدیدا محافظه کار هم از دست اینان در امان نمانده و چه حرفها که در تفاسیرشان نیاورده اند ، بیائید کمی عمیق تر نگاه کنیم.
وقتی این بلا سر قرآن می آید شما خود حساب دیگر کتب را بکنید که انسان وقتی به برخی کتب که جنبه رسمی و دانشگاهی هم پیدا کرده اند می نگرد ، خجالت می کشد ، نه از بابت نویسندگانش که آنان کار خود کرده و مزدشان را هم گرفته اند بل از این بابت که اینان ما را چه فرض کرده اند؟
بگذریم.
نمود مسلمانان را به بیعت با علی بن ابیطالب دعوت کرد و شایسته تر بودن او را به امر خلافت مطرح ساخت و عده ای از مسلمانان نیز از او پیروی کردند و بنام شیعه علی نامیده شدند." (المذاهب الاسلامیه ، ابوزهره ، ص 46 – السنه و الشیعه ، رشید رضا ، صص 4-6)
این خلاصه ای از داستان شروع تشیع است که عمدتا از سوی اهل سنت مطرح شده اما همه آن نیست که در ادامه از عقاید عجیب ابن سبا هم سخن به میان می آید:
"
عبداله بن سبا معتقد بود که علی خداست." (الفرق بین الفرق ، عبدالقادر البغدادی ، ص 15)

یا شهرستانی می گوید: "عبداله بن سبا معتقد بود که علی بن ابیطالب خدای کامل نبود ، بلکه بخشی از الوهیت در او حلول کرده بود." (الملل و النحل ، شهرستانی ، ج 1 ، ص 174)
اما گروهی نیز ابن سبا را جزو شورشیانی که در قتل عثمان دست داشته اند حساب کرده اند:
"
وقتی عثمان به قتل رسید گروهی از شورشیان که ابن سبا در راس آنها بود به جانب علی متمایل شدند..." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 306)
و حتی نزدیکی آنان به علی را به عنوان یکی از عوامل شروع جنگی دانسته اند که بین علی و خونخواهان عثمان (عایشه ، طلحه ، زبیر) در گرفت:
"
اما علی همدستان ابن سبا را که در خون عثمان شرکت داشتند به سپاه خود راه داده بود و اینکار سبب می شد که وی را به همدستی در قتل عثمان منتسب سازند." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 312)
در هر حال روحانیون متاخر شیعه ، یا وجود چنین شخصی را منکر شده اند و یا با قبول وجود او ، او را منحرفی دانسته اند که خود علی مجازاتش کرد. احتمالی دیگر اینست که ابن سبا ساخته و پرداخته شعوبیه است تا تاریخ تشیع را از قرن دوم به زمان حضرت علی برسانند. برخی دیگر ابن سبا را ساخته تاریخ طبری می دانند. ملک الشعرا بهار تاریخ طبری را از محصولات شعوبیه می داند:
"
می توان ترجمه های ابن مقفع و مجلدات تاریخ طبری و مسعودی و حمزه و سیرالملوک و عیون الاخبار و غررالاخبار ملوک الفرس ثعالبی و غیره را از کارهای شعوبیه شمرد." (سبک شناسی ، بهار ، ج 1 ، ص 187)
بگذریم از خود گوینده این سخن که شاید بهتر بود خودش را هم به آن لیست اضافه می کرد!
"دشمنی با عمر"
اگر فردی بی طرف ، خلفای راشدین را مطالعه کند اگر نگوید که بهترین کارنامه را در بین آن چهار نفر عمر داشته است حداقل آنقدر از او متنفر نمی شود که ...
-
روایتی از امام صادق: "صهاک کنیز عبدالمطلب بود و زنی بود با کفل بزرگ و شتر می چراند و زنی حبشی بود ، تمایل به جفت گیری در او پدید آمد و نفیل جد عمر چشمش به او افتاد و هوس تحریک شد و بر او افتاد و او خطاب را از او آبستن شد خطاب که به سن بلوغ رسید چشمش به مادرش صهاک افتاد و از کفل مادرش خوشش آمد و بر روی او پرید و او ختمه را از پسرش خطاب حامله شد و چون او را بزائید از خویشانش ترسید و فرزندش را بین چهارپایان مکه انداخت و هشام بن مغیره بن ولید کودک را یافت و به منزلش برد و اسمش را ختمه گذاشت و این نامگذاری عرب است برای طفل بی پدری که بفرزندی می گیرند و چون خطاب چشمش به ختمه افتاد به او هوس کرد و او را از هشام خواستگاری نمود و با او ازدواج کرد و عمر از او پدید آمد و خطاب هم پدر عمر بود و هم جدش و هم دائی اش و ختمه هم مادرش بود و هم خواهرش و هم عمه اش و در این باره به امام صادق (ع) شعری منسوب است که ...." (ر.ک. به تشیع علوی و تشیع صفوی ، شریعتی ، صص 90-91)
این چه کینه ای است که شیعیان از عمر دارند؟
"
ایرانیان نسبت به خلیفه دوم کینه سخت داشتند که وی را عامل سقوط شاهنشاهی ایران می دانستند و این کینه اگرچه در لباس تمایلات دینی جلوه گر شد اما محقق دقیق از کشف ریشه آن غافل نمی ماند..." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 35)
ایرانیان هیچگاه نمی توانستند بپذیرند که از اعراب شکست خورده اند:
"
جنگ چند روز طول کشید و روز آخر بادی سخت بسوی ایرانیان وزیدن گرفت چنانکه نزدیک بود غبار آنها را کور کند ، رستم و گروهی از سپاهش کشته شدند و باقیمانده فرار کردند و اموالشان بدست عربها افتاد" (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 248)
پس باور کنیم که این شکست صرفا یک بدبیاری بوده و عاملش عمر ، پس شعوبیه تا آنجا که می توانست در بدگویی از عمر و لعن او همت بخرج داد ، بی توجه به اینکه عملکرد متین و معقول عمر حتی تحسین و تمجید حضرت علی را نیز برانگیخته بود:
"
خدا شهرهاى فلان را بركت دهد و نگاه‏دارد كه كجى‏ها را راست، و بيمارى‏ها را درمان، و سنّت پيامبر ص را به پاداشت، و فتنه‏ها را پشت سر گذاشت. با دامن پاك، و عيبى اندك، درگذشت، به نيكى‏هاى دنيا رسيده و از بدى‏هاى آن رهايى يافت، وظائف خود نسبت به پروردگارش را انجام داد، و چنانكه بايد از كيفر الهى مى‏ترسيد. خود رفت و مردم را پراكنده بر جاى گذاشت، كه نه گمراه، راه خويش شناخت، و نه هدايت شده به يقين رسيد." (نهج البلاغه، صبحي صالح،‌ خطبه: 228؛ فيض الإسلام، خطبه 219، محمد عبدة، خطبه: 222؛ ابن أبي الحديد، خطبه: 223.)
همه شارحان نخستین نهج البلاغه این جملات را پس از مرگ عمر و خطاب به او می دانند:
-
محمد عبده منظور از "فلان" را عمر می داند. (نهج البلاغه ، شرح محمد عبده ، ص 430)
-
ابن ابی الحدید می گوید : " نسخه‌اى به خط سيد رضي، گرد آورنده نهج البلاغه ديده شده كه زير کلمه «فلان» عمر، نوشته شده است...درباره این شخص از ابوجعفر نقیب پرسیدم به من گفت او عمر بن الخطاب است ..." (شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 12 ، ص 3 ، دارالکتب العلمیه ، بیروت)
هر چقدر هم برخی روحانیون متاخر شیعه منکر تعلق این جملات از حضرت علی به عمر باشند لحن و معانی آن چنین میرساند که می باید خطاب به شخصی با مسئولیت بزرگ بوده باشد. علی شریعتی نیز این جملات را خطاب به عمر میداند. (ر.ک. به تشیع علوی و تشیع صفوی ، ص 108)
حال میرسیم به فتح ایران و آذربایجان و داستان شهربانو که از نیرنگهای اساسی شعوبیه در گسترش تفکر شیعی در ایران بود.
می گویند که اکثر ایرانیان اسلام را قلبا نپذیرفتند. مجبورا حفظ ظاهر کردند. روحانیون ادیان سابق علنا از قبول اسلام سرباز زدند و جزیه پرداختند. گروه دوم هم بظاهر پذیرفتند اما در باطن سودای دیگری در سر می پروراندند ، جز اندکی که ایمان آوردند:
"
ایرانیان می گفتند حسین که کوچکترین فرزند فاطمه دختر پیغمبر و علی پسر عم او بود با شهربانو دختر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی ازدواج کرده بنابراین در نظر ایرانیان امامان شیعه نه فقط وارث حق نبوت بودند بلکه مظهر حق سلطنت قدیم ایران نیز بشمار می رفتند که با خاندان محمد و نژاد ساسان هر دو پیوستگی داشتند." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 35)
اگر بخواهیم خیلی خوشبینانه به این داستان نگاه کنیم ، شاید در ابتدا فقط شوخی و مزاحی بود که بین شعوبیان رد و بدل شده ، آنقدر که این داستان بی بنیاد است:
"
چه بسا که شوخی های شعوبیه در قالب حدیثی موثق و مستند یا متن کلامی متین و یا قطعه ای تاریخی ، بخشی از عقاید مذهبی و خیلی جدی ما را ساخته و معتقدان متعبد و متعصبی را یافته است، در بسیاری موارد اسلاف شعوبی ما ، ما را دست انداخته و لطایف و گاه عقده های ملی و ضد عربی خود را در باور عقیدتی ما تزریق کرده اند !" (محمود رضا افتخار زاده – اسلام در ایران –ص387)
و سالها بعد ، در زمان صفویه که شوخی های ماجراجویان شعوبی دیگر سیاست رسمی حکومت شده بود باید حق دهیم به روحانی حکومتی ، علامه مجلسی که داستان شهربانو را با آب و تاب به شکل حدیث معتبر نقل کند و هر چه در توان دارد در دفاعش دریغ نکند:
"
چون دختر یزدگرد را به مدینه آوردند ، تا چشمش به عمر می افتد از قیافه اش بدش می آید و فحش می دهد و عمر هم به او فحش میدهد و می خواهد او را مثل دیگر اسیران بفروشد که ...." (بحارالانوار ، علامه مجلسی ، ج 11 ، ص 4)
بقیه این داستان چنین است که حضرت علی مانع می شود و میگوید دختر پادشاه را نباید بفروشیم و سپس با شاهزاده خانم صحبت میکند و جالب اینکه حضرت علی به زبان فارسی سوال میکند و شاهزاده خانم ساسانی به عربی جوابش را میدهد و حضرت علی او را به عقد امام حسین در می آورد و شهربانو از امام حسین تنها یک فرزند بدنیا می آورد که او هم کسی نیست جز امام سجاد. بعد اشکالی پیش می آید که اگر اینها درست باشد شهربانو در سال 18 هجری عروس اهل بیت می شود و امام سجاد بیست سال بعد یعنی در 38 هجری متولد می شود و این فاصله بیست ساله آن هم از امامان شیعه بسیار بعید است! علامه مجلسی جهت رفع اشکال مومنین وارد معرکه می شود و با پررویی می افزاید:
"
بعید نیست که در این روایت ، کلمه عمر ، تصحیف کلمه عثمان باشد." (همان)
علامه مجلسی که پیش از این ، صحنه فحش دادن خلیفه مسلمین (عمر) و شهربانو به یکدیگر و قیافه زشت عمر را به زیبائی تمام به تصویر کشیده بود اینک برای تطابق سالها با یکدیگر از عمر صرف نظر کرده عثمان را هم وارد این ماجرا میکند و با چاره جوئی حکیمانه خویش دلهای مومنین را شاد میکند.
بحارالانوار هم در زمره آن کتابهائی است که با خواندنش انسان احساس میکند به شعورش توهین می شود:
"
متن روایت با هر عقل سلیمی سر جنگ دارد." (تشیع علوی و تشیع صفوی ، شریعتی ، ص 120)
می توانید به بحارالانوار و کتابهایی نظیر آن نگاه کنید که گویی روزگاری مولفانشان به ازاء هر کیلو نوشته و حدیث ، پول می گرفته اند و امروز برای ما دائره المعارف شیعه شده اند و تقدس یافته اند و این است که انبوهی از مطالب و احادیث جعلی و حیرت آور و چندش آور را شامل می شوند که امامانش در مرتبه ای بالاتر از پیامبران قرار گرفته اند ، اما جیره خوار و جیره بگیر پسرعموهای غاصب خلافتشان و حتی بنده خلیفه جور!
و اگر نمی خواهید با خواندن آن کتب وقت خود را تلف کنید ، می توانید به " تشیع علوی و تشیع صفوی" علی شریعتی نظر کنید که او نمونه هایی از آن احادیث را در کتابش آورده و در ادامه کار به جایی می رسد که حدیث تضرع و زاری و اقرار به بندگی امام سجاد به یزید ، خواب از چشمان شریعتی می رباید و مثل مار به خود می پیچد:
-
ماجرا از این قرار است که یزید در سفر حج از مردی قریشی می خواهد که اقرار به بندگی کند ، مرد قریشی مقاومت می کند و کشته می شود. فردای آنروز همان درخواست را از امام سجاد میکند و امام سوال میکند که اگر نگویم مرا هم مثل مرد دیروزی خواهی کشت؟ پاسخ یزید مثبت است. پس امام سجاد به بندگی اقرار میکند. جالب آنکه علامه مجلسی که شک دارد یزید به سفر حج رفته باشد باز هم راه حل مناسبی می یابد:
"
با اختلافی که در قول سیره هست ، این خبر صحیحی بنظر میرسد و من فکر می کنم این ملاقات و گفتگو بین امام و یزید صورت نگرفته است بلکه احتمال می دهم که این ملاقات و گفتگو و اعتراف امام بین امام و مسلم بن عقبه روی داده است که برای اخذ بیعت از طرف یزید به ماموریت بمدینه آمده است." (بحارالانوار ، علامه مجلسی ، ج 11 ، ص 40)
قضاوت با شما.
اما همین شریعتی که ظاهرا خوب متوجه نیرنگ ها و نقشه های روحانیون شیعه و پشتیبانان شعوبی شان شده ، چه می شود که در نتیجه گیری اشتباه میکند و همه آنها را با نام تشیع صفوی رد میکند و می راند و خود به استقبال تشیع علوی می رود؟
حال اگر همه حرفهای احساسی و انقلابی او (که فقط به درد جوانان آن دوره می خورد و بس!) را کنار بگذاریم و بپرسیم که این تشیع علوی بر چه اساسی پایه گذاری شده می بینیم که وضع تشیع علوی شریعتی هم بهتر از تشیع جعفری دوستان ما نیست و این هم پایه هایی از باد دارد که فقط می تواند عوام بیچاره را تخدیر کند و جستجوگر سمج ، همچنان دست خالی...
"ما اهل کوفه نیستیم..."
داستان کوفه چنین آغازی دارد:
-
به سال 17 هجری سپاه اعراب بفرماندهی سعد بن ابی وقاص در محل کوفه فرود آمدند و بدستور عمر شهر کوفه را بنا نهادند:
"
ساختمان مسجد و دارالاماره را معماران ایرانی بشیوه ساختمانهای خسروان ساختند" (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 477)
بعد از سعد بن ابی وقاص ، عمار یاسر حاکم کوفه میشود:
"
در همانسال (21 هجری) شکایات متوالی و متواتر از مردم کوفه به عمر راجع به بدرفتاری عمار بن یاسر حاکم آنجا میرسید. عمر او را عزل کرد و ..." (از عرب تا دیالمه ، عباس پرویز ، انتشارات علمی ، ص 291)
این ماجرا در تاریخ طبری صفحات 329 و 330 نیز آمده است.
هر چند که این روزها هیچ کس دوست ندارد اهل کوفه باشد اما روزگاری از مراکز مورد علاقه شعوبیه بوده است:
-
پس از آنکه علی بخلافت رسید مرکز خلافت را از مدینه بشهر کوفه (شهر خسروان ایرانی) انتقال داد:
"
وقتی علی بخلافت رسید مدینه را ترک کرد و کوفه را مرکز خلافت خود قرار داد زیرا شیعیان و یاران وی در کوفه بودند." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 477)
"تسلط بر آذربایجان"
در سال 22 هجری تسلط بر آذربایجان اتفاق می افتد لیکن سراسر قفقاز و دربند با سپاهیان اسلام صلح کرده و نه اسلام را پذیرفتند و نه جزیه دادند. تنها کاری که می باید می کردند این بود که از هجوم اقوام خزر به متصرفات اسلامی جلوگیری کنند. جالب آنکه اینکار با اصول عقاید مسلمین که یا دشمن را وادار به قبول اسلام میکردند و یا جزیه میگرفتند نیز مغایر بود. (ر.ک. به از عرب تا دیالمه ، ص 299)
در حاشیه این بحث ، نکته ای هم در خصوص جغرافیای آذربایجان به چشم میخورد که ذکرش خالی از لطف نیست:
"
کلمه آذربایجان در آن تاریخ به قسمتی از ایران اطلاق میشد که واقع بود بین همدان و دربند خزران. بین ایندو ناحیه راهها و جاده های متعددی وجود داشت که همدان را به آذربایجان و قفقازیه را تا دربند خزران مربوط میساخت." (همان ، ص 297)
یعنی اصطلاح "آران" از ابداعات اخیر شعوبیه است؟
"حادثه کربلا"
ما در اینجا صرفا به تاثیر آن بر شعوبیه و تشیع اشاره میکنیم و با سایر جوانب این حادثه کاری نداریم:
"
مذهب شیعه بعد از حادثه کربلا در میان ایرانیان که می پنداشتند با حسین رابطه خویشاوندی دارند نفوذ خارق العاده یافت." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 20)
و این تاثیر بیشتر در سرزمین خراسان بود ، یکی از مراکز شعوبیه و جایی که فردوسی ها را در خود پروراند:
"
خراسانیان فکر تشیع را آسانتر از مردم عرب فهم توانستند کرد که از دوران ساسانیان به حق مقدس سلطنت موروثی خو گرفته بودند." (همان ، ص 32)
از این تاریخ به بعد ، ظهور و پیدایش امامان متعدد را شاهد می شویم که هر کدام برای مدتی شمع جمعی می شوند و به جای اینکه رحمتی باشند زحمت می شوند و عقاید عجیب در حد کفر در سرزمینهای اسلامی رایج میشود و شعوبیه چنان قدرتمند میشود که قیامهایی بر علیه امویان آغاز میگردد. امویانی که صدایشان از قلب اروپا شنیده میشد ، از داخل خفه شدند و شیعیانی که در میان خود ولایت را از بنی هاشم به بنی عباس داده بودند روی کار آمدند.
برعکس آنچه که امروز گفته میشود ، خلفای عباسی برای شیعیان آنروز دقیقا حکم امام را داشتند و مشروعیت حکومتشان چنین بود.
"
ایرانیان به وسائل مختلف در دربار خلافت عباسیان و بر مزاج خلفا رخنه و تسلط یافتند و بتدریج آداب و مراسم قدیم ایرانیان مانند جشن نوروز و مهرگان و بازی گوی و چوگان و نرد و شطرنج را در دربار خلفا رواج دادند." (از عرب تا دیالمه ، ص 573)
همه چیز خوب پیش میرفت و بازی های شیرینی که در بالا ذکر شد و البته هیچ کدام هم ایرانی نیستند بین خلفا و شعوبیه ادامه داشت تا اینکه شعوبیه ای که در حقیقت به فتح سنگر به سنگر مشغول بود زیاده خواهی کرد. یعنی دیگر به ملازمان و دبیران و وزیران ایرانی بسنده نمی کرد و بیشتر می خواست. یعنی بازگشت ولایت و مشروعیت به بنی هاشم ، یعنی امامانی که یک طرفشان از نسل ساسانی بود.
"
در فاصله بین اوائل قرن دوم تا اغاز قرن چهارم که دوره قدرت شعوبیه بود شعرایی بزرگ از بین ایرانیان به بدگویی از خلفا و انتشار آراء و عقائد شعوبیه دست زدند که مشهورترین آنها خریمی سغدی و متوکلی و بشار بن برد طخارستانی بودند." (همان ، ص 577)
و این چنین بود که بنی عباسیان مجبور شدند برای حفظ مشروعیت خود در میان توده ها ، کمی هم بنی هاشمیان را وارد بازی کنند و باز این چنین بود که رضاها به مشهدها می آمدند و ولیعهد میشدند تا صدای شیعیان شعوبی خاموش شود. از طرف دیگر در بغداد، شیعیان عرب از این زیاده خواهی شیعیان شعوبی ناراحت بودند و از پیشرفت سریع شعوبیه ، نگران.
"
قتل افشین بدستور معتصم برای تضعیف نفوذ ایرانیان بود." (همان ، ص 574)
دیگر دوران ماه عسل شعوبیه و عباسیان تمام شده بود و همانها که روزگاری در خراسان و سایر نقاط ایران به نفع بنی عباس تبلیغ میکردند اینک در یک جنگ قدرت داخلی به دشمنان عباسیان مبدل شده بودند و همان امامان (خلفا) عباسی به یکباره خلفای جور شدند.
"معتزله"
"
آنچه راجع به پیدایش معتزله و نامگذاری آنها بما رسیده اینست که واصل بن عطای غزال پارسی نژاد که از شاگردان حسن بصری فقیه معروف بود با استادش درباره مومن گنهکار اختلاف پیدا کرد و ..." (تاریخ سیاسی اسلام ، حسن ابراهیم حسن ، ص 413)
عزلت و کناره گیری واصل بن عطا باعث شد تا آنها را معتزله نام دهند.
مذهب معتزله بسیار بر تشیع سودمند افتاد و اینان خود را از نظر کلامی و نظری با استدلالات معتزله فربه کردند:
"
دلایل شیعیان درباره امامت بربنیاد اعتزال تکیه دارد. گفته شیعیان که وجود امام لازم است و باید از خطا معصوم باشد با گفتار معتزله که چون خدا حکیم و عادل است فرستادن رسولان بر او واجب است موافقت دارد. زیرا شیعیان نیز میگویند که میباید خدا در هر عصری پیشوا و راهنمائی برای مردم بفرستد که از خطا معصوم باشد از اینجا میتوان دریافت که شیعه مبادی اصلی خویش را بر بنیاد نظریات معتزله استوار میکند." (همان ، ص 418)
و چنین است که شیعه میراث خوار معتزله نیز میشود:
"
آثار اعتزال هم اکنون در نوشته های شیعه آشکار است و خطاست اگر گمان کنیم مذهب معتزله از میان رفته و اثری از آن بجا نیست... همانندی شیعه و معتزله چنانست که مورخان را نیز به اشتباه انداخته و ..."(همان)
"ادونیس"
"
دیدار من از ایران در عالم خیال دیرینه است و به زمان عباسیان و بوسیله ابونواس ، سیبویه و اصفهانی برمی گردد." (جام جم آنلاین ، مصاحبه با ادونیس)
علی احمد سعید معروف به ادونیس به سال 1930 در روستای قصابین سوریه متولد شده است. اسم ادونیس را برای فرار از سنتهای عربی برای خود برگزیده ، وی هر از گاهی به ایران سفر میکند و مورد استقبال گرم قرار میگیرد و سخنرانی ها میکند. پیشتر جزو نامزدهای دریافت جایزه ادبی نوبل نیز بوده است.
به شماره ای از "کیهان فرهنگی" خیره شده ام که تیتر درشتی دارد و آیا این تیتر حرفهایی برای گفتن به ما ندارد؟
"
ادونیس: من یک شیعه هستم... یک شعوبی... یک شاعر!" (کیهان فرهنگی ، سال پنجم ، شماره 5)
شاید اگر همه چیز در روال خود پیش میرفت شعوبیه به آرزوی دیرین خود که سالها برایش زحمت کشیده بود می رسید و حکومت مستقل خود را تاسیس میکرد. لیکن ورود یک عنصر مزاحم همه چیز را به هم ریخت : تورکان!
اینان از وقتی که وارد سپاه عباسیان شدند زنگ خطر برای شعوبیه به صدا در آمد و احساس خطر برای آنان آغاز شد و شاید یکی از دلایل تنفر تاریخی آنان از ما همین باشد که ما زحمات سالهای دراز آنان را بر باد دادیم و مجبورشان کردیم سالیان دراز در قلمرو حکومت تورکان زندگی کنند و با صبری به مراتب بیشتر از صبر ایوب ، اینبار تورکان را استحاله کنند. زمانی با شعر و ادبیات ، زمانی با فقه و شریعت و زمانی با...
چقدر طول کشید تا گروهی از تورکان خود را شیعه بیابند و به قتل عام بخش دیگر که هنوز به سعادت تشیع نائل نشده بودند مشغول شوند تا با رعب و وحشت و خفقان بسیار ، فرصت اینکه کسی ساز مخالف بزند را ندهند.
تشکیل حکومتهای تورک شیعی یک موفقیت بزرگ برای شعوبیه بود تا گامهای نهایی را برای نیل به آرزوی دیرین خود بردارند ، ... و برداشتند
.............................................................................
منابعي كه در گردآوري اين دفتر مورد استفاده قرار گرفته اند:
-   ابوالفرج اصفهاني ، الاغاني ، ج 14 ، ص 150
2-   قران سوره حجرات آيه 12 چاپ قمشه يي
3-   شهاب الدين اندلسي ، عقدالفريد ، ج 2 ، ص 86
4-   مسعودي ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 127
5-   جاحظ ، البيان و التبيين ، با تحقيق عبدالسلام هارون ، ج 3 ، ص 206
6-   ابوعبدالله محمدبن  عبدوس جهشياري ، الوزرا والكتاب ، ص 397 ، ترجمه ابوالفضل طباطبايي
7-   احمد امين ، ضحي الاسلام ، ج1 ، ص 44
8-   احمد امين ، ضحي الاسلام ، ج1 ، ص 64
10- ابوالفرج اصفهاني ، الاغاني ، ج 14 ، ص 11و12
11- جاحظ ، كتاب الحيوان ، ج 7 ، ص 68 ، ترجمه قمر آريان ، امير كبير
12-تاريخ طبري ، ج 10 ، ص 24
13- ابوالفرج اصفهاني ، الاغاني ، ج 18 ، ص 51
14- احمد امين ، ضحي الاسلام ، ج 1 ، ص 162 ، نقل از دكتر ممتحن در كتاب نهشت شعوبيه ص 222
15-- مسعودي ، مروج الذهب ، ج 1  ،  ص152
16- دانا ماينايو خرد ، ج 3 ، ص 19
17- جلال همايي ، مجله مهر ، سال دوم و ضحي الاسلام ، ج 1 ، ص 55
18- رسائل جاحظ ، ص 42
19- طبري ، تاريخ الامم والملوك ، ج 10 ، ص 23
20- تاريخ بلعمي ، ص 751 ، نقل دكتر صادق گوهرين در كتاب حجه الحق ، ص396
21- جهشياري كتاب الوزرا ، ص373